تبليغاتX
بجنورد دات کام

بجنورد دات کام

بجنورد-وبلاگ-برق

چهارشنبه 12-10-86

سلام خیلی وقت نیومدم نت امروز امتحانای عملیم تموم شد و عالی دادم همه رو یه کمی خوشخالم الانم یه کلاسم تشکیل نشد اومدم نت از سی ان!!این جند وقت هم جند تا عروسی دعوت شدیم که واقعا ترکوندیم ... و همه دور هم هستیم ... این بهترین چیز بای
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:3  توسط هیچ کس  | 

چهارشنبه 12-10-86

سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کس ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي .
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 17:48  توسط هیچ کس  | 

چهارشنبه 12-10-86

آه امشب با زدست به دامان قلمم شده ام تا بنویسم از دلتنگی های دل یخ زده ام و از تن بد آهنگ صدای مرده ام و از باقی مانده های جسم فانی ام . باز امشب دست به دامان قلمم شده ام تا باز دفتر سپید احساسم را پر از سیاهی و خط خوردگی کنم تا از این همه تیرگی و سیاهی زمانه چیزی کم نیاورد . امشب باز دست به دامان قلمم شده ام چون فقط اوست که راز داری میکند در میان این همه نا مردمی و خیانت .و کوله بار خالی از خاطرات خوش روزگارم را جستجو میکنم تا شاید ذره ای محبت و آشتی ببینم . اما دریغا ! دریغا که نه حتی آرزوهایم زنده اند و نه دلخوشی هایم .اما به که بگویم ؟ برای که بخوانم این سیاهی ها را که رفیقی نمانده . که دیگر احساسی نمانده در میان سینه های سنگی این مردمان . پس باز امشب دست به دامان قلمم شده ام ، و باز اوست که به من میگوید چه بنویسم نه من به او. اوست که انگشتانم را آنچنان اسیر خودش کرده که نمیتوانند لحظه ای از او دل بکنند .آن دو رفیقانی قدیمی اند .آنها سالهاست که با هم از کوچه پس کوچه های دفترم می گذرند و می گریند برای این دل افسرده ام . و می گریند برای خیسی همیشگی چشمانم . ولی افسوس که دیگر حتی طراوتی نیست .دیگر کسی نمی خواهد به هق هق های شبانه ام گوش دهد و هیچ کس به فکر قناری کوچک قلبم نیست . هیچ کس نمیخواهد از عشق سخن بگوید و هیچ کس نمیتواند از بودن بخواند ... ولی نه ، من هنوز امید دارم .امیدم به خدایی است که می بیند دل خسته ام در میان این همه نا رفیقی . خوب می دانم که دستم را خواهد گرفت
خوب می دانم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 17:34  توسط هیچ کس  | 

این خیلی فلسفیه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:35  توسط هیچ کس  | 

خانمها از هدایای شما چه استنباطی میکنند؟

با اينکه ممکن است مناسبات و تعطيلی های مختلف در طول سال لحظات خوشی برای گذراندن کنار همسرتان باشد، اما يک نکته خيلی مهم در اکثر اين تعطيلی ها را فراموش کرده ايد: هديه دادن.  می خواهيم به شما بگوييم که خانمتان درمورد هديه ای که به او می دهيد چه فکری خواهد کرد.

طلا و جواهرات

از آنجا که طلا و جواهر گران است و خيلی راحت می توان با آنها پز داد، معمولاً برای رابطه های خيلی جدی نگه داشته می شود. تصور خانمتان از چنين هديه ای اين خواهد بود که رابطه تان کاملاً جدی است و شما با اينکار تعهدتان را به او نشان داده ايد.  اما اگر در دادن چنين هديه ای به خانمی عجله کنيد دو واکنش را در او به همراه خواهد داشت: 1) خانمی را که از احساسش به شما مطمئن نيست را می ترساند. 2) چون ممکن است احساس کند که می خواهيد با چنين هديه ای احساسش را بخريد، برايش آزاردهنده خواهد بود.

عطر

عطر در هدايای شخصی حد نهايی است، حتی بيشتر از طلا و جواهرات. رايحه ای که خانم ها بعنوان عطرشان انتخاب می کنند بسيار خاص و شخصی است. اين يعنی شما بايد خانمی را خيلی خوب بشناسيد تا بتوانيد عطری برايش بخريد که با سليقه اش جور باشد.

سفر

اختصاص دادن وقتتان به او می توانيد يکی از ساده ترين و بهترين هدايايی باشد که به خانمتان می دهيد. علاوه بر اين، خيلی از خانم ها چنين هدیه ای را نشانه اين می دانند که وقت گذراندن در کنار او برای شما اهميت زيادی دارد . برای رابطه تان ارزش قائليد.

لوازم خانگی

به استثنای درخواست های ويژه، خريدن لوازم خانگی به عنوان هديه، اين پيام را به همسرتان می رساند که ذره ای از عشق در وجود شما نيست يا اينکه به او فقط به عنوان يک خدمتکار نگاه می کنيد که بايد کارهای خانه را انجام دهد. اگر تصميم گرفته ايد که هديه تان مسخره نباشد و برايش کاربردی باشد، بهتر است سراغ لوازم خانگی هايی برويد که کمی تجملاتی تر باشند. مثلاً يک دست ملحفه نخی مصری با طرح بسيار زيبا يا يک دستگاه قهوه ساز مدرن

وقتی از خودش بپرسيد

با اينکه با اينکار می توانيد دقيقاً همان چيزی را برايش هديه بگيريد که خودش ميخواهد، اما ممکن است اين احساس را در او ايجاد کند که شما زحمت فکر کردن اينکه او چه می خواهد را به خودتان نمی دهيد. اما اگر خانمتان خيلی وسواسی است و دوست دارد هميشه چيزی را که خودش انتخاب کرده بخرد، سعی کنيد باتوجه به وضعيت جيبتان در کنار آن هديه، يک هديه کوچک هم با انتخاب خودتان برايش بخريد.

خط آخر

حتی خانم هايی که اصلاً مادی گرا نيستند هديه ای که به آنها می دهيد را نشاندهنده مقدار ارزشی که برای رابطه تان قائليد و مقدار علاقه تان به آنها می دانند. اما اگر کمی دقت کنيد می بينيد که همه خانم ها خودشان به اندازه کافی به شما نخ می دهند که چه چيزی لازم دارند يا دوست دارند داشته باشند. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:33  توسط هیچ کس  | 

چه عجب

 

میلو پیدا کردم ؟!

خدا جونم مرسی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:21  توسط هیچ کس  | 

دوشنبه 26-9-1386

بزرگترين مشغله فکري کودکان ايران اينه که چرا داداش کايکو دستمال قدرتشو تو جيب خودش نميذاشت

 

سلام ...یه کمی دپم ... دپ که نه من هنوز سر از این بدشانسیم در نیاوردم ...هفته پیش ماشین و دادم صاف کار دیروز خوشحال رفتم بگیرم که دیدم ماشین روشن نمی شه خلاصه تا ۸ شب هزار تا مکانیک آوردم نشد که نشد آخر سرشم بردم نمایندگی ...که امروز بابام رفتش که ببینه چشه ...گفتن رینگ و پیستون کج کرده ؟! یعنی دوباره روز از نو روزی از نو ... بابام هم گفته که تعمیرش کنه ...اما اگه من باشم می رم حق اون صاف کار می زارم کف دستش ...خیلی زوره...رینگ و پیستون موتور یه ماشین اگه کج شه یعنی اینکه یه موتور دیگه واسش بگیری و بزاری روش ...امروز هم که امتحان ریاضی مهندسی داشتم با اینکه خونده بودم و خیلی هم یاد داشتم اما این استادم یه سئوالای بی خودی داده بودش که اصلا رضایت بخش نبود...اصلا...بجاش مطالب یه فصل و که بسیار سخت هم هستش و هیچ کسی بلد نیست رو واسش نوشتم که فکر نکنه این سئوالا رو بلد نیسم دیگه تعطیلم .... بای

راستی من میلیه بنده خدایی رو گم کردم ... اگه شما پیداش کردیم سند کنید ... نه اینکه کل میلامو پاک کردم ... جایی هم یادداشت نکردم ...زود دیگه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:15  توسط هیچ کس  | 

می دونی چی شدش...من همه میلامو الان پاک کردم حدس زدم حک شده باشم ...اما الان می خوام واسه سکی سند کنم میلش دقیق یادم نمی یادش ... چ کار کنم؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 20:46  توسط هیچ کس  | 

یه چیزی گوشیم واسه باره انم سوخت و در حال حاضر فقط خط مخابراتم وصل ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 20:39  توسط هیچ کس  | 

سه شنبه 20-9-1386

سلام ... حاضر یا همون حاظر ؟ کدومش درست تره؟!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 20:38  توسط هیچ کس  | 

چند سوال: چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟ چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟ چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟ چرا تارزان بعد از اين همه وقت كه تو جنگل بوده ريش و سيبيل نداره؟ آيا ميشه زير آب گريه کرد؟
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 11:34  توسط هیچ کس  | 

جمعه 16-9-1386

 با باد خواهم گفت حکایت نامهربانیت را تا از هر کویی که میگذرد انرا بخواند تا شاید روزی از سر کوی تو نیز بگذرد و در گوشت بخواند قصه ای را که برایت اشناست به یاد خواهی اورد مرا نگاه یخ زده ام را و روزی را که دنیا را بر سرم خراب کردی به یاد خواهی اورد... به یاد قصه ای خواهی افتاد که نامهربانی تو و سکوت من اخرین برگش بود به یاد خواهی اورد کسی را که همه دنیای تو بود قسمهایی که خوردی عهد هایی که بستی و قلبی را که شکستی همه را به یاد خواهی اورد با باد
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 11:32  توسط هیچ کس  | 

جهارشنبه 7-9-86

حاظر
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 11:42  توسط هیچ کس  | 

شنبه 2-9-1386

سلام ... می دونی چیه می خواستم برج ۸ بزنم تارخو از بس حولم ...
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 19:7  توسط هیچ کس  | 

دوشنبه 27-8-1386

سلام دوستان یه دو ساعتی می شه که از مشهد اومدم ... خوش گذشت مشهد هم دوستمو که یه ماه بود ندیده بودم دیدم و زن عموم و پسر عموم و دختر عموم ... و از همه مهم تر ایتکه یه احوال پرسی با آقای دکتر کردم اونم خوب بود ... الان هم اومدم برم آرایشگاه که بهم گفت از اونجیی که دیر کردم باید یه ساعت دیگه برم و منم اومدم سی ان ... سی ان گیلاس ... و نیم ساعت که دارم تو وبا می گردم الان یه چیز جالب دیدم من بدون اینکه خودم بدونم تو یه کلوپ عضو شدم و واسم یه میل اومده بودش که وقتی باز کردم دیدم حتی عکس منم تو کلوپ هستش ...شاخ در آوردم عکس میل شماره موب سن همه چیز ...حالا هم نمی دونم چه جوری برم و پاکشون کنم ... شکرت...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:59  توسط هیچ کس  | 

پنج شنبه 24-8-1386

سلام الان ساعت ۸ شب و من تو سی ان کاو ه هستم ... این روزا خیلی سرم شلو غ هم اینکه داداشم می ره آشحونه و من باید کارای شرکت و بکنم ... در ضمن پی سی هم  دادم به یکی از بچس و نمی تونم از خونه کانکت شم باید حسابی درس بخونم ... به امید تو ... بای
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:4  توسط هیچ کس  | 

جمعه 18-8-1386

سلام الان شادم خیلی ... یعنی دوست دارم گریه کنم تمی دونم همش انرژی .... می خوام یه جوری خالیش کنم .... ای خدا جونم مرسی ... نمی دونم اما شب خوبی رو داشتم یا روزای خوبی رو دارم می گذرونم ... فقط یه کمی دپ شدم اونم خوشی زده زیر سرم ... بای
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 23:35  توسط هیچ کس  | 

دوشنبه ؟-8-1386

سلام امروز به دلیل اینکه من کار داشتم کارو تعطیل کردیم و فردا هم که ظاهرا تعطیل ... الان هم حدود یه ربع که از خواب بیدار شدم خیلی وقت می شد که نخوابیده بودم ... احساس کنم یه نفر میلمو هک کرده ... و الان باید پسوردشو عوض کنم ... اگه وقت کنم یه مطلب فلسفی واستونمی زارم البته اگه وقت کنم ...بای
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:51  توسط هیچ کس  | 

پنج شنبه ؟/8/1386

سلام بعدکلی وقت از خونه کانکت شدم ... وقت هم نمی کنم این ویندوز پی سمو عوض کنم ... حسابی خوابم می آدش ...برم میلامو چک کنم ... بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 23:11  توسط هیچ کس  | 

دوشنبه 6-8-1386

سلام من فرزادم .... الان تو سی ان کاوه هستم ... و ۱۵ دقیقه دیگه بیاد برم دانشگاه ... حسابی هم گرسنمه اگه بشه بده دانشگاه برم برگر زغالی یه هالی بدم به این شیکم امروز حسابی از من کار کشیدن از ۷ صبح تا ۱۲ داشتم کار م یکردم و اچون سرم شلوغ بود و تنها هم بودم یه سره باید می رفتم جنسا رو به کشاورزا می دادم و الان حسابی کمرم درد می کنه ... الان یادم اومدش که فردا تربیت بدنی دارم نمی دونم چه جوری ۹۰ دقیقه دور میدون دور بزنم با این هیکلم ...و اینکه حیلی وقت با ماشین خیابون متر نکردم امشب سعی می کنم یه سر برم شهر بازی اگه دوستام پایه باشن ... ایرانسلمو هم فعال کردم و یه گوشی عتیقه هم گرفتم ...موتوررولا سی ۱۱۸ و دوستان زحمت می کشن روزی ان تا اس ام اس بهم می دن ...و همشم جدید و جالب ... خدایا شکرت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 17:16  توسط هیچ کس  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 12:22  توسط هیچ کس  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 12:22  توسط هیچ کس  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 12:19  توسط هیچ کس  | 

پنج شنبه 3-8-1386

سلام بچه ها الان تو سی ان کاوه هستم یه کم کوچولو دپم ... بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 11:52  توسط هیچ کس  | 

یه چیزی ... می گما چرا حرفی نداری بگی ؟ من که یادم نمی یادش بحثمون به کجا کشید ؟! اما فکر کنم نوبت تویه؟چون من فرستادم !!!

بیکار شدی دوباره یه نگاهی بنداز ... منتظرم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 0:59  توسط هیچ کس  | 

سه شنبه 30-7-1386

سلام من فرزادم ...امروز ساعت ۱۴ از مشهد رسیدم ... خیلی خوش گذشت جاتون خالی ... البته خیلی کم اونجا بودیم اما خوش گذشت ...زیاد وقت ندارم الان داشتم یه فیلم زیبا نگاه می کردم که بعدا قضیشو می گم ... در رابطه با نظرات:

شرط بندی سره هر چی و هر مکانی که باشه جالب و هیجان انگیز ه به نظرم یا خیلی عجله ای اومدی نظر دادی یا اصلا فکر نکردی چون قبض موبایل زیاد ربطی به خسیسی نداره دلایل :۱-ایرانسل مشکل ما رو حل کرده البته ما از ایرانسل هم استفاده نکردیم تو این دو ماه ۲-قبض موبایل منو بابام می ده و من به خودم این اجازه رو نمی دم که اونو ناراحت یا حتی یه خورده غم گین کنم یا یه کوچولو فکرشو مشغول کنم و سعی می کنم که درست استفاده کنم البته باید بگم که قبض موبایل من ۱۳ تا ۱۶ تومن هر سری می یادشگفتم که فکر نکنین مثلا هر سری ۳۰تومن میادش!در مورد بی وفایی  که چی بگم والا...رفتی دیگه یاد ما هم نمی کنی ... باشه .... راستی فردا با این خانوم بهنیا دارم جلسه پیش واسه اینکه سره کلاسش خندیدم گفتش که جلسه بعدی من تنهایی گزارش کار بدم تا الان که ساعت یک شبه کاری نکردم واسه فردا صبح ... خدایا شکرت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 0:52  توسط هیچ کس  | 

جمعه 27-7-1386

سلام بچس خوب ... اومدم بگم که قبض موبیل فرزاد جونم شده ۷هزار تومان واقعا رکورد داره ... قبض منم ۱۳ هزار تومان ... شرط و باختم ... عجله دارم خدافس
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:23  توسط هیچ کس  | 

چهارشنبه 25-7-1386

سلام من فرزادم ... ساعت 11 شب روز سه شنبه خيلي وقت نيومدم نت البته اتفاق خاصي هم نيفتاده كه بيام نت الان يهو دپ شدم از صبح كلي شاد بودم اما يهو دپ شدم از اونجايي كه آهنگ فرهاد هم دارم گوش مي دم روم اثر كرده ... امروز صبح كلاس آزمايشگاه داشتيم با خانم بهنيا جالب بودش و بعد از ظهر هم تربيت بدني يك داشتم تا ساعت 17 كه واقعا پوستمون و كند من با اين هيكل دقيقا عين 90 دقيقه رو دور زمين چرخوند منم اصلا كم نياوردم و دويدم اما الان حسابي پاهام گرفته و خسته ام بعد از ظهر هم رفتم شركت تا ساعت 9.30 شب كه اونجا هم بد نبود قرار جاي شركتو عوض كنيم بايد دنبال خونه واسشون بگردم نه اينكه منم خيلي بي كارم كاراي تخصصي شونو به من مي دن ... و فردا صبح هم ساعت 6 صبح بار مياد واسمون و بايد طبق معمول برم و از اونجايي كه امروز هم كلاس داشتم و نرفتم فردا واسه حساب كتاباش بايد برم ... و فردا بعد از ظهر هم كلاس رياضي مهندسي دارم كه همين الان يادم اومد فردا هم بايد برم هم يه سي دي آهنگ بگيرم و هم جزوي رياضي مهندسي رو احتمالا به هيچ كودمشون نرسم و به دوسم مي گم بگيره .... داشتم از دپيم مي گفتم قبلنا يعني تا همين يه سال پيش خيلي راحت مي تونستم آدما رو فراموش كنم خيلي راحت اما الان نمي تونم يه جورايي شايد دل نازك شدم ... البته از اونجايي كه يه جورايي كم تر با دوستام هستم مثل قبل از صبح تا شب نيستم دپ شدم چد وقت پيش بود هر چي فكر كردم ك با كدوم دوستم برم بيرون همه يا نبودن يا با جي افاشون قرار داشتن يا دانشگاه كلاس داشتن و آخر سرم تنهايي زدم بيرون كه اصلا حال نداد تنها كه نمي شه دور زد تو خيابون ... خيلي وقت كه يعني فكر كنم يه هفته ي كه نه زبان خوندم و نه با پروتل كار كردم يه جوري شدم ... يه جور نا جور ... هفته ي بعد هم يه شنبه نوبت دكتر دارم ساعت 6 بعد از ظهر ... حوصله مشهد رفتن هم ندارم هلك هلك پا شو برو مشهد يه سلام عليك باهات مي كنه فرداش هلك هلك بيا بجنورد ... يه جورايي عادت كردم سه سال ديگه دارم اين كارو مي كنم ... به نظر من زندگي همش تكرار تكرار بدي ها تكرار خوبي ها من الان با توجه به اينكه يه كمي هم دپم همش تكرار بدي هابوده البته از حق نگذريم خداتو شكر خوبي هاشم كم نبوده ... خدايا شكرت...از اونجايي كه ديشب يهو دي سي شدم الان ساعت 7 صبح يه سر اومدم خونه ديدم تا 8 وقت دارم اومدم نت و فقط اين متن و مي زارم تو وبم البته سعي مي كنم يه ميلمو هم چك كنم بازم البته من كه مي دونم كسي ميل بهم نزده نزده نزده نزده نزده نزده نزده نزده نزده نزده ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 7:50  توسط هیچ کس  | 

دوشنبه 23-7-1386

دوشنبه 23-7-1386 ساعت 00:10...امروز با فرزاد رفتيم به محله هاي داغون شهر خيلي جالب بود از ساعت 6 بعد از ظهر تا 9 شب جاتون خالي يه برگرزغالي تاپ هم خورديم كه البته بعد كه اومدم خونه يادم نبود كه شام خوردم و دو عدد تخم مرغ و كلي روغن زرد خوردم كه الان سرم بعد جوري گيج مي ره داشتم ره آورد سفر به مناطق يه كم دور افتاده شهر مي گفتم رفتيم يه جاهايي كه مطمئنم خيلي هاتون تا به حال نديدين بزار آدرس بدم شهرك حكمت ويلا شهر شهرك ولي زاده و و و كه البته من نمي دونستم كه چرا اين قسمت و بنام يه شخص كردن كه از داداشم پرسيدم بهم گفت اين آقا 40 هكتار زمين داشته كه با رشوه دادن به شهرداري همشو به ملكي تبديل كرده به شهرداري نه به يه شهرداري چي(فهميدين ديگه؟)به هر حال جاهاي جالبي بودش - الان هم دارم اهنگ گوگوش گوش مي دم واقعا عاليه راستي امروز يه سره داشتيم با فرزاد حرف مي زديم حرف و حرف و حرف ... و هر كاري كردم نتونستم موخشو بزنم هي بهش مي گم بچه بيا باهم يه دوست دختر پيدا كنيم اين كه نشد زندگي يه سره باهم بنزين بسوزونيم بدون يه استفاده اي - اين و هم بدونين كه من مي تونم موخ اين بچه مثبتو بزنم حالا ببينين - راستي عيدتون مبارك باشه (واسه مسلماناش مه كه يه پا كافريم)- داشتم از حرف زدنمون مي گفتم بهش مي گم بابا تو 19 سالته منم 19 سالمه دانشجو هم هستيم (من نيسم) و اونم يه ترم مشروط شده فوقش سه سال ديگه بايد ازدواج كنيم(چه خوش اشتها)پس از الان بايد بگرديم دنبال يه دوست دختر خوب كه تا اون موقع همديگه رو خوب بشناسيم آ×ر سرشم مجبور مي شم با همين يه دوست پسر ازدواج كنم(فرزاد و مي گما)-لهجه رو داري؟به هر حال وجود يه دختر تو زندگيه يه پسر 19 ساله لازمه اما كافي نيست هر چي بيشتر داشته باش پخته تر مي شي و گاهي هم اين وسط نفله مي شي و مي سوزي - امروز تو ماهواره (ما ماهواره نداريم!!)يه برنامه تو فكر كنم شبكه پن داشت در مورد همين چيزا بحث مي كرد اين قد باحال مي گفت بزار يه كمي از حرفاشو بگم اون خانومه كه واقعا با شخصيت بود(راستي يادم بيارين خاطره ي يكي از بنگاه هايي كه امروز با فرزاد رفتيمو بگم)يه سره داشت مي زد تو سره دخترا و مي كفت ك فقط دنبال كلاس گذاشتن هستن و هيچ وقتم هواي همو ندارن واقعا راست مي گه ها ما پسرا هواي خودمون واقعا داريم خيلي هم زياد داريم اما دخترا يه سره زيراب همو مي زنن و از اين كارا - حالا خاطره رفته بوديم يه بنگاهي جاوتن خالي يه دختر ماه(بعدا فهميدم دوبار ازدواج كرده و شوهر دومشم يه زن ديگه داره)تو بنگاه بودش ما هم كه حسابي خسته بوديم فرزاد رفت از سوپر ماركتيه يه دلستري چيزي بگيره و منم رفتم تو بنگاهه خانوم هم داشت داستان زندگيشو تعريف مي كرد كه چي شدش از شوهر اولش طلاغ (تلاقو چه جوري مي نويسن؟)گرفته و اين شوهر دومشم چي شده رفته هوو آورده سرش به هر حال همون جا كلي فحش به شوهرش دادم (به اين موضوع هم فكر كردم كه خاونمه دوم شوهر چي بايد باشه كه اينو ول كرده رفته با اون)حالا خانومه هي از من به عنوان بي طرف مي خواست كه حرفاشو تاييد كنم و منم همين كارو كردم و آخر سر هم بدون اينكه حتي با بنگاهيه يه كلمه حرف بزنم اومديم بيرون فكر كنم يارو فكر كردش من با اين خانومه ام به هر حال موندم چه آدمايي پيدا مي شن واسه همينه كه مي گم بايد از الان آستين بالا زد من كه اصلا با ايم كار مدارم خواست خواست مخواست هم من مي خوام ( اونم بايد بخواد!!) -يه چيز ديگه فرزاد اين اصلا درست نيست كه منو تو اون سره شهر ساعت 9 شب تنها بزاري بري حالا شايد من يه كمي كار داشتم تو بنگاه حالا درسته گوشيم هم هي قطع مي كردم اما بايد درك كني صحبت يه زندگي بودش يا به هم مي خورد يا جوش مي خورد و ازاون بدتر فكر كن خواهرته درسته واقعا ؟!به هر حال مطمئن باش در اولين فرصت پول آژانسو ازت مي گيرم تازه خورده حساباي ديگمو هم ميگيرم - اين بچه هم خودشو راحت كرده فهميده من اين قد بيكارم كه هي مي آم چرت و پرت تايپ ميكنم ديگه اصلا سر هم نمي زنه -البته گفتم كلاسش كلي رفته بالا خيلي رفته بالا فكر مي مني كي هستي ها؟!حالا درسته كارت درسته اما اين اصلا دليل نمي شه كه منو اونجا تنها بزاري بري من مي دونم باهات چه كار كنم اگه گذاشتم امشب بخوابي به جونه خودم اين قد ميس ميزنم كه تو دلت بگي قلط (غلطو فكر كنم اين جوري مي نويسن)كردم حالا ببين كوفتت بشه اون برگر زغالي كه خوردي باي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 0:28  توسط هیچ کس  | 

جمعه 20-7-1386

سلام الان يه حال و خواي ديگه دارم احساس مي كنم يه انرژي نهفته دارم كه مي خوام تخليه اش كنم يه جوري خيلي شادم ... هم اينكه فردا جمعه است و تعطيلم و از اون بهتر اينكه شنبه هم تعطيليم و يه دليل ديگشم اينه كه همين الان از مهموني خونه عموم اومديم و بعد كلي مدت تقريبا همه فاميل و ديديم البته بايد بگم كه واسه ما بچه ها فاميلمون تو همين بچه ها خلاصه مي شه يعني كاري به بزرگا نداريم بودن بودن نبودن هم كه هيچ فردا هم عموي ديگم مي يادش كه اونجا تكميل گروهمون ... الان مي خوام در مورد يه موضوعي هر چي تو اين مغز كوچيكمه بگم ... راستي امروز يعني الان جمعه 00:45 صبح و من تو اتاقم و پشت ميزم دارم تايپ مي كنم ... الان تو ذهنم يه چيزايي اومدش كه نمي شه بگم يعني بد نيسش اما شايد بگين دارم از خودم نعريف مي كنم واسه همينم نمي گم ... فهميدم در مورد انسانيت مي خوام صحبت كنم حالا اگه چرت نوشتم منو ببخشين : ما تصور مي كنيم كه يه انسان وجود داره و مي خوايم در مورد انسان بودنش صحبت كنبم اصلا چه چيزي باعث بوجود اومدن يه انسان مي شه وجود يه انسان ديگه يا شايدم دو تا ... پس دوتا انسان بايد اين قد با هم تفاهم داشته باشن كه يه انسان ديگه رو بوجود بيارن البته نه شايد گاهي دو تا آم كش يه بچه بيارن پس هر كسي مي تونه بوجود بيادش پس تو لحظه لحظه ي زندگيه كه انسان بودن و ياد مي گيره حالا انسان بئدن چي هستى؟خيلي كه ادعاي انسانيت مي كنن خيلي از كاراشون بد تر از حيووناست ... شايد واسه اونايي كه رانندگي مي كنن خيلي پيش اومده باشه كه يه نفر بهت راه نمي ده و با كلي تلاش ازش رد مي شي و تو هم بهش راه نمي دي يه جوري مي خواي انتقامشو همون جا ازش بگيري و شايد دو تا فحش هم بهش بدي تا حالا فكر كردي كه شايد 10 تا ماشين اون ورد تر يكي تو ماشينش مريز داشته باشه يا عجله داشته باشه و اونم تو آتيشي كه تو روشنش كردي مي سوزه حالا فكر كن ببين چند تا از ان كارا رو انجام مي دي ... يا بزار فكر كنم يه مثال ديگه بگم ... مثلا من خودم آقاي جوهري با بي رحمي تمام باعث شد اين ترم كلي ضربه بخورم چون بهم نمره نداد ؟! حالا كم دادو ولش اما اگه من كم هم مي شدم ازش انتظار داشتم كه نمره بده حالا اگه اين آقا نمره ي من و مي داد به نظر شما خدا چه جوري به كارش نمره مي داد؟!كاره درستيه يا ... حالا هم كه نمره نداده من ازش ناراحت شدم ايم وسط خدا چه جوري مي خواد قضاوت كنه؟!من آدمي نيستم كه مسايلي كه دروه برم هستن و به ياد بيارم سعي مي كنم زياد دقت نكنم تو حرف مردم يا اگه هم ناراحت شدم همون جافراموشش مي كنم اما اين يه موضوع رو تا فعلا فراموش نكردم فكر هم نكنم فراموش كنم ... دارم خيلي چرت مي كم اصلا به من نيومده اين چيزا همون خاطره بنويسم بهتره :

خواب امشب تنها عمم اومده بود خونمون كه به خاطرش هم سره كار نرفتم و هم با زيدم(غفور) كه اونم از مشهد اومده بود بيرون نرفتم و جاتون خالي (جاي كي خالي همه كه بودين ديگه)خوش كذشت و ياد دوران كودكي كرديم و حدود يه ربع هم دم در داشتيم با همسايمون بحث اقتصادي مي كرديم و تا اينكه اومدم تو نت ... اصلا به من خاطره نوشتن هم نيومده داغون شدي ها ... راستي بكي محترم يه خبره توپ من پس اين وبو به يه دوست خوب ديگه هم دادم اين اقا هم پسر هستن و 19 سالشه و فكر كنم بيشتر از من بايد نت و خيلي هم بچه باحاله فكر كنم بيشتر با نوشته هاي اون حال كنيد تا اون تا الانم اگه مي بينين يه كمي تنوع شده كار اون ...باي ... نمي دونم چرا اين قد سرعتا پايين ...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:41  توسط هیچ کس  |